دوآلیته یا لکاته ای که سیزیف بود

درخواست

قربان ما یه حس عجیبی به این وبلاگمون داریم هرجا هم باشیم دوست داریم اینجا بنویسیم.

ولی

ولی 

ولی

ولی اول مال اینه که وسواس خودم نمیذاره راحت باشم

ولی دوم مال اینه که عوامل انسانی باگ میکنن آدم رو به اینکه : توی این صفحات ننویس. و من حوصله ندارم. وگرنه شاید از ولی اول میتونستم بگذرم اما ولی دوم واقعن اذیت میکنه.

ولی سوم مال اینه که من دایی جان ناپلئون هستم.

الغرض! بیایید و ما رو در صفحه ی بلاگر بخونید. به پیام های اندکی هم که اینجا گذاشته میشه نه چشمداشتی دارم و نه دلم خوشه. 

این هم آدرس ما در بلاگر بدون اینکه سیزیف باشیم.

http://amoley.blogspot.com.es/

تو رو خدا همونجا هم ما رو دنبال کنید تا خیال نکنم چشم خواننده ی چشمگیر!!!! این صفحه براه بروز شدن ه...بیایید همونجا هستیم

+ ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦
comment نظرات ()

ایام عید نوشت

ریم جان اگر از حال ما پرسیده باشن میگیم امروز عصر یه تن بی حوصله رو کشوندیم زیر آفتاب لعنتی خمار تا خیابونک پرینسسا دیدیم تمی نیومده یعنی نرسیده آفیس. کیف گنده با بار و بندیل مهمونی عصر رو کشوندیم تا کوچه ی بغل. حالا کسی باید این کوچه ها رو تصویر کنه سالها...کوچه ی سه و نیم بعداز ظهر از یه طرف به موزه ی پیکاسو و از طرف دیگه هم بازم به همون موزه راه داره و روبروی در آفیس یه مغازه ی ایتالیایی عروسک سازیه که عروسکای خیمه شب بازی و ماسک میسازه. رفتم یکی از عروسکای خیلی کوچولوی پینوکیو رو برای مامانی بخرم هفتاد و دو یورو...زرشک! حالا هربار میرم اونجا خیره میشم که ببینم چه جوری ساخته شده شاید یاد بگیرم...

از همون حال ما پرسیده باشن بهشون میگیم که عصرترش رفتیم پیاده تا پارآلل و سن پائو منزل پاتریک. پاتریک کیه؟ دوست مسن ماست و پزشک محقق استاد موسفید سیبیل قشنگ کانادایی فرانسوی تباره که برای سبتیکال اومده بارسلون با همسرش. همسرش؟ بانوی ریز ظریف مهربون نرم قشنگ که بعد از سالها کلمه ی با شخصیت رو از دهن من کشید بیرون...از بهترین مهمونی های عالم برای من و پیام مهمونی های دو ساعته هستن که وقتی داری شروع میکنی به سررفتن؛ تموم میشن...وقتی به اردور دریایی با عطر پنیرفرانسوی و شراب فرانسه همچنین آذین داده شده نعمت برما تموم میشه...

جمع الاضداد برای من بهترین عید رو رقم زدن به دور از رفت و آمدای بی ربط و خسته کننده و کنار کوچه های عزیز و دوست داشتنی خودم.

+ ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

es decir

صغراه کبراهای قبلی اینطور خلاصه میشه در گه هایی که باید میخوردیم و نخوردیم و برعکس...

+ ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش**

آدمها رو باید ترک کرد بخاطر حرفایی که باید میشنیدی و نشنیدی و نباید میشنیدی و شنیدی.

ته قصه ها رو بایستی همینطوری قیچی کرد بی مقدمه بی مؤخره...

** عنوان بی ارتباط

غزلیات شمس

+ ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

سخن کوتاه

زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند

(حافظ)

+ ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد