میبینین؟ هوا سرده....امروز ،روز نق زدن نبود،امروز ،روز کار و گرفتاری و پیانو بود....
اما هوا سرده ...انقد دستکشامو بال میکشم که فاصله ی انگشتاش،فاصله ی
انگشتامو درد میاره.(دستکشه)
ناهار امروز رو کنسل کردم،قرار بود با سمر ناهار بخورم، اما میخواستم بیام اینجا به کارام
برسم، میخواستم برم تو تختم فکر کنم. میخواستم گرامر آلمانی دوره کنم...
امروز روز لم دادن و وراجی نیست.تصمیمو گرفتم، یه آمپولی دارم که باید این روزا بزنم
ولی نمیزنم....
من دارم فکر میکنم چند وقته به این که این والوویتز در بیگ بنگ تئوری چقد
شبیه آدمای زیادیه، و خیلی لوزر و بدبخته...
من فک میکنم پنی هیچم چاق نیست خیلیم خوبه....
من فک میکنم آدمای آکادمیک خیلی بیشتر گند میزنن، به زندگیشون،تصمیمای
احمقانه ای میگیرن و به طرز کسل کننده ای آدمای خطر کردن و برای همیشه
پشیمون نشدن -نیستند. آدمای محتاط و موقعیت-ترسی هستن،همه ش
باید پوش کردشون....دوست ندارم،خسته م میکنن...حوصله مو سر میبرن،نمی-
تونن هیجان درست کنن،بلد نیستن چی دوست دارن،بلد نیستن برن مغازه چیزی
رو که دوست دارن بدزدن و فرار کنن.نمیخوام.....مزه ی خیار کهنه میدن.