﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دوآلیته یا لکاته ای که سیزیف بود</title>
    <description>amoley's description</description>
    <link>http://amoley.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Sat, 24 Mar 2012 20:53:04 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>درخواست</title>
      <description>&lt;p&gt;قربان ما یه حس عجیبی به این وبلاگمون داریم هرجا هم باشیم دوست داریم اینجا بنویسیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی اول مال اینه که وسواس خودم نمیذاره راحت باشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی دوم مال اینه که عوامل انسانی باگ میکنن آدم رو به اینکه : توی این صفحات ننویس. و من حوصله ندارم. وگرنه شاید از ولی اول میتونستم بگذرم اما ولی دوم واقعن اذیت میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی سوم مال اینه که من دایی جان ناپلئون هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الغرض! بیایید و ما رو در صفحه ی بلاگر بخونید. به پیام های اندکی هم که اینجا گذاشته میشه نه چشمداشتی دارم و نه دلم خوشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم آدرس ما در بلاگر بدون اینکه سیزیف باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;http://amoley.blogspot.com.es/&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو رو خدا همونجا هم ما رو دنبال کنید تا خیال نکنم چشم خواننده ی چشمگیر!!!! این صفحه براه بروز شدن ه...بیایید همونجا هستیم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1460</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9165264/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9165264</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Mar 2012 20:53:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ایام عید نوشت</title>
      <description>&lt;p&gt;ریم جان اگر از حال ما پرسیده باشن میگیم امروز عصر یه تن بی حوصله رو کشوندیم زیر آفتاب لعنتی خمار تا خیابونک پرینسسا دیدیم تمی نیومده یعنی نرسیده آفیس. کیف گنده با بار و بندیل مهمونی عصر رو کشوندیم تا کوچه ی بغل. حالا کسی باید این کوچه ها رو تصویر کنه سالها...کوچه ی سه و نیم بعداز ظهر از یه طرف به موزه ی پیکاسو و از طرف دیگه هم بازم به همون موزه راه داره و روبروی در آفیس یه مغازه ی ایتالیایی عروسک سازیه که عروسکای خیمه شب بازی و ماسک میسازه. رفتم یکی از عروسکای خیلی کوچولوی پینوکیو رو برای مامانی بخرم هفتاد و دو یورو...زرشک! حالا هربار میرم اونجا خیره میشم که ببینم چه جوری ساخته شده شاید یاد بگیرم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همون حال ما پرسیده باشن بهشون میگیم که عصرترش رفتیم پیاده تا پارآلل و سن پائو منزل پاتریک. پاتریک کیه؟ دوست مسن ماست و پزشک محقق استاد موسفید سیبیل قشنگ کانادایی فرانسوی تباره که برای سبتیکال اومده بارسلون با همسرش. همسرش؟ بانوی ریز ظریف مهربون نرم قشنگ که بعد از سالها کلمه ی با شخصیت رو از دهن من کشید بیرون...از بهترین مهمونی های عالم برای من و پیام مهمونی های دو ساعته هستن که وقتی داری شروع میکنی به سررفتن؛ تموم میشن...وقتی به اردور دریایی با عطر پنیرفرانسوی و شراب فرانسه همچنین آذین داده شده نعمت برما تموم میشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمع الاضداد برای من بهترین عید رو رقم زدن به دور از رفت و آمدای بی ربط و خسته کننده و کنار کوچه های عزیز و دوست داشتنی خودم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1459</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9161454/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9161454</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Mar 2012 23:11:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>es decir</title>
      <description>&lt;p&gt;صغراه کبراهای قبلی اینطور خلاصه میشه در گه هایی که باید میخوردیم و نخوردیم و برعکس...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1458</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9156786/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9156786</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 18:39:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش**</title>
      <description>&lt;p&gt;آدمها رو باید ترک کرد بخاطر حرفایی که باید میشنیدی و نشنیدی و نباید میشنیدی و شنیدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ته قصه ها رو بایستی همینطوری قیچی کرد بی مقدمه بی مؤخره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;** عنوان بی ارتباط&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غزلیات شمس&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1457</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9156103/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9156103</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 14:51:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سخن کوتاه</title>
      <description>&lt;p&gt;زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(حافظ)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1456</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9147867/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9147867</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Mar 2012 09:06:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نام من چیست؟</title>
      <description>&lt;p&gt;اسم من المیرا ست. المیرا اسم نه چندان کمیابی است که معانی متنوعی دارد و آخرین معنی که شنیده م و فکر میکنم به حقیقت نزدیک تر است؛ امیره است؛ مؤنث امیر. همچنین گفته میشود از الإمره به معنای زن در عربی می آید خوب و وارد قلمرو عثمانی شده و البته به مقادیر فراوان در آذربایجان کنونی و شوروی سابق یافته میشود.همچنین در اتریش هم پیرزنهایی به همین نام یافت میشوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من در اسپانیا زندگی میکنم گفته میشود المیرا در این مملکت یافت میشود ولی بیشتر از آن الویرا پیدا میشود که اسم بسیار اولد فشنی میباشد در سن و سال ارنواز و اینها...درایالات متحده در نزدیکی نیویورک شهری به نام المایرا قرار دارد که شبیه المیرا نوشته میشود این مورد به همراه المیرا به معنی نامیرا یا جاویدان در دهدخدا نوشته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه چه شد المیرا شدم؛ داستان بی مزه ی طولانیی دارد. من متولد مهرماه شصت و یک هستم؛ دورانی که اوضاع شلم شوربا بوده است در مملکت. مادر من از نام آیدا خوشش می آمده. من از طرف مادر آذری هستم و پدرم هم زبان آذری خوب میداند و اسامی آذری را دوست دارد. مادر و پدرم به نام روجا به معنای ستاره هم که مازندرانی است علاقه داشته اند...و البته من از این اسم خوشم نمیاد...مادربزرگم دوست داشت من را نگین بنامند و شوهر خاله ام که دختر دوست بوده ولی دختر نداشته؛ ژاندارک؛ از روی ژاندارک مشهور...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر رو پدرم صبح روز ششم آبان ماه مدارک لازم را در جیبش میگذارد و برای دریافت شناسنامه روان میشود که در راه یکی از" رفقا " را میبیند و میگوید که دختر دار شده است و "رفیق ع " به پدرم میگوید نامش را بگذارید المیرا. خوب المیرا به گوش پدرم خوش می آید و بدون اینکه به نظرات دیگر و مشورت فکر کند میرود اداره ی فخیمه ی ثبت احوال با ترس و لرز چون ظاهرن آن زمان ها اسامی خاصی را نمیپذیرفتند. پدرم میرود خدمت مامور ثبت احوال میگوید: عٌلمیرا...دلیلش؟ میخواسته نام را عربی جلوه بدهد که دردسر درست نشود البته مامور مزبور خنگ نبوده و به پدر میگوید که این المیرا است و نام ما را میگذارند المیرا و پدر دست پر برمیگردد و اعلام میکند ؛المیرا و مادرم نام منتخب "رفیق عین" را میپسندد و از اون روز من المیرا هستم و آن رفیق عزیز را هیچ وقت تا امروز ندیدیم هیچ کدام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اسم خودم را دوست دارم آهنگش را در زبانهای مختلف میپسندم برای کسی سخت نیست تلفظش مخصوصن وقتی از زبان دوستان جانی و نازنین های زندگی اسمم را میشنوم حقیقتن دوست تر دارم. نزدیکانم من را ال صدا میزنند یا الی؛ هر دو را دوست دارم امروز...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1455</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9110141/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9110141</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 12:33:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;آشفته ام نا بسامانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سامانم باد بهاریست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبارم و پاسخش یک دیدار است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نابسمانانم نابس...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1454</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9107125/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9107125</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Mar 2012 21:59:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بهاریه ی مست</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a title="http://www.youtube.com/watch?v=N9GIH2j60lc&amp;amp;feature=related" href="http://www.youtube.com/watch?v=N9GIH2j60lc&amp;amp;feature=related"&gt;&amp;nbsp;&lt;/a&gt;برگشتم اینجا و پست بالا را خواندم و ماندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;http://amoley.persianblog.ir/post/1219/&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمدم بهاریه ننویسم اینجا. برنگردم برای بهار گویی و بهارخوانی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهار نشدنی و نآمدنی نیست. بخاطر دارم تجریش بهار را که دوستش ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تجریش بهاری با دستفروشها و کیف قاب ها و صورت غمین مامان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان عاشق ماهی از عشق آرمیتای رفته و المیرای مهاجر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم از غصه های همسفر؛ بگویم از بهار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهاریه ی امسال؛ بدون من در تهران منتشر میشود از من دور از تهرانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که تهرانم را نمیخواهم اگر نه تویی باشی و نه او...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم و برگردیم به بهاریه ی امسال&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهارجان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدانستم بوی وسوسه انگیزت مدیترانه را سفر میکند و اینجا پشت پنجره ای رو به کوهستان به روی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشم ما مینشیند؛ خوش آمدی بهار جان! نه خسته از این سفر! بهار جان سر همین تراس من بنشین برایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چای با نبات بیاورم کلمه ای با تو بگویم! بهار خانوم! شما زیبایی! شیرینی ؛ لیز میخوری زیر جلد آدمی و&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهارانش میکنی؛ حتا من را بهاران کردی ...بهار خانوم؛ بیا &amp;nbsp;خانومی کن؛ من رو ببر با بهارت و با دروی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خرمن سال بعد بیاور. بهار خانوم نمیشود تو باشی فقط با گلهایت و لاجوردی مدیترانه و باد دریا و من برهنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بی از خودم باشم در هوا معلق و با باد سال بعد برگردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهار خانوم ...رها ...برهنه ...من...میخواهم...از موهایم جدا شوم...باید جدا شویم من و موهایم از هم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1453</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9088608/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9088608</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Mar 2012 22:37:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رخوت</title>
      <description>&lt;p&gt;آدم وقتی تراژدی ندارد کسل کننده تر است. من و تراژدی ها از هم شسته شده ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هستم و کسالت و رخوت غافلگیرکننده ی نه چندان ناخوش..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تراژدی من شده کاهش بودجه ی فلان در مملکت نامربوط...کسل کننده؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1452</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9081001/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9081001</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Mar 2012 16:49:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گزارش یک گریز...</title>
      <description>&lt;p&gt;دستش روی کاغذ میرفت و هیچ چیز روی کاغذ نمی آمد...بوی ترشیدگی بی اختیارم میکند...بوی ناشناس..لبهایش میجنبند...لبهای کژ و بی ثمر با بوسه های خشک...در از چارچوب می افتد؛ میدوم. جانم را در بقچه ام گذاشته ام و میگریزم. میگویم تو مرده ای؛ من آدمیزاد کشتن نیستم؛ نبودم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amoley.persianblog.ir/post/1451</link>
      <comments>http://amoley.persianblog.ir/comments/130990/9017266/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-130990.post-9017266</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 20:29:45 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
