دوهزارو نه و چندی.

بتازگی مبعوث نشده بود؛ من به پیامبری ش ایمان نداشتم.

شوخی کشی نگاری....

بوی عدسی و تمر و نم هوا و اِلای.

خداوندگار نشسته بود روزی با ما عدسی با چاشنی تمر میخورد. او روزی دیگر به مقام پیامبری نزول کرد و روزی دیگر؛ گره ای کور بود که به دندان تیز و پستان زنان جوان نورسیده باز نمیشد.

روز سیصد شصت و شش

لباس ترس پیامبر بی کتابِ بی رهرو بر تنش زار میزد.زشت میشد؛ ناساز بود.

آمدیم؛ رفتیم....بی ایمان؛ بی پیامبر؛ با یک تنگ ماهی مرده.

* دیوانه گفت: وقتی فرشته ها بزمین میرسند؛ از مقام انسانی هم فروتر میروند...و او را ترک کرد.

 

 

 

/ 1 نظر / 28 بازدید
از خاك كمتريم

ترس از همين جاذبه لعنتي زمين است، كه فرشته ها،زمين نمي‌آيند....از آدم بدترشان مي‌كند...مي‌ترسند..مي ترسند