Mis verdaderas son oscuras y amarguras

 مثلن یک روز صبح که بیدار میشوم صدای سوگل در سرم حرفی میزند که یک بار در یک چت سریع گفته بوده، اما در ذهن من صدا ثبت شده...عجیبن غریبا. همین امروز سه بار از عصر سوگل در سرم از من میپرسد آیا زیادی خود را در ملاعام توصیف نکرده ام؟ ترسیده ام؟ بدجور. از چه چیزش؟ از اینکه نمایش داستانی را داده ام بالاجبار که حقیقت ندارد...کاملتر بگویم؛ نمایش داستانی تمام شده، به شکل رقت انگیزی، تمام نشده و ادامه دار...از نمایش  زندگی دروغین به تماشاگر ناگهان ترسیدم و جا رفتم. ساعت دو صبح. وقتی سر زرگنده پیاده شدیم خواستم بدوم دنبالشان بگویم: ببینید! ببینید! اینجور نیست که شما میبینید. من دلم نمیخواسته صحبت کنم. دلم نمیخواسته شما از ما چیزی را ببینید که ما نیست و دروغ است اما ما مجبوریم؟ به دروغ کاش شما باور نکنید و در دلتان به این تیاتر ما خندیده باشید...

میترسم چون این روزها کمی حرف میزنم با صدای بلند واقعی. نه در نامه ها و ایمیل ها و چت های راه دور، حرف های واقعی تلفن و کنار به کنار...خیلی ترسناک است هربار که تعریف میکنم بیشتر جا می روم. هربار که تعریف میکنم بیشتر میفهمم که این هنوز اولش است...نکند باز در کمر کوه جا بزنم؟ دلداری دهنده از گور میگوید: اینجا خانه است. در خانه میتوانی پناه ببری به مردم واقعی نزدیک قدیمی. به گوشه ی سوفای نادیده ی خانه ی ف و پگار و به بغل خوش صدای دخترک و بی ترس و مضایقه ی زن دامن آبی...به مرد...که نیست حتا. میترسم چون از پیله ی تک صدایم با یک و نیم چمدان آمده ام بیرون اما نمایش من هنوز کامل نیست وقتی نمایش تمام شود من قبل از افتادن پرده، حتمن از حال میروم و کسی باید. اینجاست که فرقست میان خانه و ساحل...در بندر که بودم زنها بودند و از حال هم نمیرفتیم چون نمایش شروع نشده بود، انونس ها اما بارها و بارها و من بارها و بارها قصد ترک صحنه را میکردم و دو زن بمن میگفتند که این هنوز نمایش اصلی نیست...حالا که وقتش است محلش است آدمهایش هستند...ترسیده ام نه از شنونده ها و نه از گفتنم، بلکه از خود حرف...نقل نمایش ترسناک و پس آمدهایش....عمق تاریک و تلخ این نمایش وقتی حرف میزنی آرام آرام از گوشه ی صحنه از پشت پرده ها روی صحنه می آیند جلوی نظرت

میترسم و درمانم میجویم

/ 0 نظر / 62 بازدید