پانزده جولای سالی که جانم از زنجیر رهایی میخاست و نبود

فصل خواستن

سرپنجه های بی قرارم

دلم میخواهد سر بر دامن شهر بی خوابم، هوای شهر بی خوابت...نفس بکشم هوای خواب بیخبرت. بمانیم بیخبر و بخواهند سرپنجه های بی قرارم و چنگ بیندازند بر خاک دم برنیاورند. نه دم برآوردنم میاید و نه بی تابیم امان میدهد...ای الامان درختان

/ 0 نظر / 29 بازدید